سلام

از امروز میخوام به طور متفاوتی بلاگ رو اداره کنم!

امیدوارم موفق بشم و خوشتون بیاد!

یا حق!چشمک

   + - ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٧

 

سلام!

بابا دهن این پرشین بلاگ سرویس!

پدرم در اومد تا بعد از چند روز تونستم یک چیزی up کنم!

همش internal error میده لا مصب!!!

خوب چی بگم؟ کشفیات جدیدی فعلا ندارم جز این که اعصابم خورده!

یا حق!

   + - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٧

دوستی با خدا

سلام اول از همه شهادت امام جعفر صادق (ع) رو به همه تسلیت میگم. خوب آدم در زندگیش در معرض ابتلائات زیادی قرار داره، در قرآن هم آمده که آدم در طول سال چند بار در معرض آزمایشها قرار میگیره. راستش به نظر من بالاترین ثروت در زندگی دوستی با خدا است، اما این دوستی با خدا حرف خیلی بزرگیه. حضرت ابراهیم بعد از سالها عبادت و امتحانات فراوان به مقام دوستی خدا رسید، دوستان خدا همان کسانی هستند که لاخوف علیهم و لا هم یحزنون. خیلی لذت بخشه که آدم با خدا دوست باشه، خودش رو در حرم امن الهی ببینه. حوادث مظطربش نکنه، خیلی مهمه. طبق احادیث اومده که اعتماد به خدا بالاترین سرمایه است. خیلی حرفه این که آدم به خدا اعتماد کنه. دفعه پیش گفتم که پیش فرضهای آدم در زندگیش نقش بسیار مهمی دارند. بیایید پیش فرضهای خودمون رو تجدید نظر کنیم. به خدا تا کجا اعتماد داریم. چقدر خدا رو قبول داریم؟ در قرآن آمده که کار برای پیامبران و پیروانشان به قدری سخت میشد که بسیار متزلزل میشدند و میگفتند که پس کجاست نصر خدا؟ و بعد نصرت خدا میامد. اعتماد به خدا! همین یک کلمه اگر سرلوحه کارمان باشد به دوستی با خدا میرسیم ان شاء الله! یا حق!

   + - ٤:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٧

سلام سلام سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...............

مدتی این مثنوی تاخیر شد! خوب ببخشید دیگه !

بالاخره آدمی در فراز و نشیب زندگی خود گاهی depress میشود!

خوب بریم سر خاطره نویسی خودمون!

صبح زود ساعت 4:36 از خواب بیدار شدم و با حالت خواب آلودگی نماز خوندم

بعد طبق عادت هر روز دوستم اومد دنبالم و با هم رفتیم حرم و یه زیارت جنگی کردیم و اومدیم بیرون. سر راه نون سنگک خریدیم و بعد اومدم خونه و تخت خوابیدم!لبخند

بعدش هم کارهای دیگه کردم که زیاد مهم نیست!لبخند

مدونید ما آدمها با تفکرمون هست که زنده ایم

دنیای ما یک دنیای ساخته و پرداخته ذهنمونه. همینه که دستمایه فیلم ماتریکس شده بود

راستی یه چیز جالب بگم و اونم اینه که من با این که چندین بار فیلم ماتریکس رو دیدم ولی فقط این بار آخر که چند ماه پیش بود داستان واقعی اون رو فهمیدم!تعجب خیلی IQ ام نه!نیشخند

کشف جدید من که به من آرامش میده اینه: که دنیا جای مزخرفی است! واقعا اگه شاهکار خدا همین دنیا بوده که باید به خداییش خیلی شک میکردیم! ولی جالبیش اینجا است که خود خدا هم همین رو گفته که : دنیا جای مزخرفی است. پیغمبرا هم همین رو گفتن. هر آدم عاقلی هم که نگاه بکنه میبینه که همینطوره، نه عدالتی نه راحتی! و نه هیچی! نه وفایی و ....

یعنی ما باید دیدمون رو نسبت به دنیا عوض کنیم. اگه کسی انتظار داره که تو دنیا روی خوشی ببینه در اشتباهه! نه این که همه اش بدبختی باشه، نه ولی این طور هم نیست که همه اش خوبی باشه

گاهی وقتها بعضیها رو میبینم که میگن چرا امام زمان کمکی به ما نمیکنه ما وضعمون بهتر بشه و از این حرفها. تا جایی این حرف درست است که خدا و امامان به ما کمک میکنند، ولی من به بعضیهاشون میگم : خود این امام زمان که میگین الان کجاست؟ زندگیش چجوریه؟ خود امام زمان گفته که همیشه تو کوه و جنگل و در سختیه. چون که دنیا جای مزخرفی است

باید در این دنیا صبر کرد. وظیفه مومن اینه: صبر! خدا اینقدر بی انصاف نبوده که همچین دنیای مزخرفی برامون بسازه! خدا بهشت رو برای آدم ساخته که به یک فقیر در اونجا به اندازه 700 برابر ثروت کل دنیا بهش میدن! یعنی اصلا غیر قابل تصوره

خدا اگه نتونه روزی بنده هایی که ساخته رو بده که خدا نیست، ولی این دنیا محل بلا و ابتلا است، محل صبره! امیرالمومنین فرمود خدا دنیا رو از رسولش دریغ کرد نه به خاطر خوار کردن او بلکه به خاطر اکرام او. دنیا نجس است! البته هر کس را به قدر توان بلا میدهند! کی را با صبر و دیگری رو هم با شکر می آزمایند.

چشم به هم بزنی ما هم از این دنیا میریم و به خاک میسپارنمون! همیم پریروز یکی از رفقای دوره بچگیمون رو خاک کردن، امروز هم سومشه و میریم سر خاکش! به همین سادگی ! پس یه کم صبر میخواد که انشاءالله هر چه زودتر این دنیای مزخرف تموم بشه!

یک داستان هم بگم: یک روز یک یهودی فقیر در مدینه به امام حسن مجتبی میرسه. امام حسن ثروتمند بوده و سوار بر اسب خوبی در حال گذر بوده. یهودی به امام حسن میگه که جد شما گفته که دنیا زندان مومنه و بهشت کافر. پس چطوره که من الان اینقدر وضعم خرابه و شما اینقدر ثروتمندید؟ امام حسن میفرمایند: اگر تو مقام و وضع من رو در آخرت میدیدی میفهمیدی که اینجا برای من مثل زندان است و اگر وضع خودت رو در آخرت میدید میفهمیدی که الان برای تو مثل بهشته!

یک چیز دیگر هم هست که خیلی نکته کلیدیه، و اون هم نقش شیطان در زندگی ما است

ما اکثرا نقش شیطان رو در زندگیمون به حساب نمیاریم، ولی واقعیت جز این است

اصلا پیامبران اومدن که ما رو از اسارت شیطان و نفس نجات بدن. شیطان موجودیه که مدام به ما تصورات و دستورات مختلف میده. حالا خدا اومده و به ما گفته که چی درسته و چی غلط. چرا؟ چون کار شیطان اینه که چیزهای بد رو در نظر ما زینت میده و اینقدر لشگر داره که همه ما رو حریفه. هر آدم به تنهایی چندین شیطان (یعنی یاران شیطان) دور و بر او هستند که مدام تحریکش میکنن به کارهای مختلف

خدا هم در چندین جا گفته که شیطان دشمن شما است

پس باید هر وقت کاری به ذهنمون میرسه که انجام بدیم ببینیم که مطابق دستور خدا و راه او هست یا نه

اگر نیست بدانیم که وسوسه شیطانه و از اون دوری کنیم

و نترسیم و احساس محرومیت نکنیم چون محرومیت ما فقط همین چند روز دنیا است و بعدش سروریمون در دنیای لایتناهی شروع میشه

به امید اون روز

یا حق!

   + - ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٧

 

سلام به دوستان عزیز

مدتی برنامه هایی بود که فرصت نکردم سر به شما بزنم، ببخشید!

اولین خبر این که جلسات دکتر انصاری که هر شب برگزار میشد تمام شد. نامردها شب آخری کلی شکممون رو صابون زده بودیم که بهمون شام میدن ولی ندادند!گریه

بعدش هم اینکه ما یهو به سرمون زد که بزنیم تو کار آزاد و مغازه بزنیم ولی بعد فهمیدیم که فکر چرتیه! اون هم با پولی که ما نداریم!

فعلا بیکاریم. ولی یه کارهایی هم دارم میکنم که اگه بشه پولدار میشم!خوشمزه 

خلاصه دعا کنید!

فعلا بای!!!

   + - ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٧

 

دیروز صبح ساعت نمیدونم چند از خواب بیدار شدم چون اصلا مهم نیست! بعد اومدم تو اینترنت و بلاگ رو به روز کردم و بعد رفتم نمایندگی سایپا که راجع به خودروهای فرسوده بپرسم و بعد اومدم خونه و عصری رفتم پیش یکی از دوستام و بعد هم رفتیم جلسه آقای انصاری و بعد هم رفتیم حرم و حالش رو بردیم.

در ضمن

عید شما مبارک

من مطلبی راجع به عید ندارم که بگم ولی این لینک دوستم خیلی خوب نوشته که میتونید اون رو بخونید!

یا حق!

   + - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٧

 

سلام امروز خدا رو شکر کسالت تاحدودی برطرف شد و در خدمت دوستان هستیم!

دیروز صبح ساعت حدود 8:20 از خواب بیدار شدم. با اینکه مریض بودم و خوابم میومد ولی چون باید چند جا میرفتم به زحمت بلند شدم و بعد از خوردن صبحانه راه افتادم.  ماشین هم نبردم با خودم چون همونطور که گفتم ماشین فرمونش خراب شده بود و پدر جان نصفه و نیمه درستش کرده بود و من جرات ندارم که باهاش بیرون برم، مخصوصا که بیمه ماشین هم تموم شده و اگه اتفاقی بیافته دیگه خیلی بد میشه. خلاصه راه افتادم  اول رفتم بانک سر کوچه مون، چون دیروزش رفته بودم از خودپردازش 10 هزار تومان پول بگیرم که به من 8 هزار تومان داد. رفتم و گفتم که 2 هزار تومان پول کم به من داده و گفتند که ماجرا را بنویس و شماره تماس هم بده که باهاتون تماس بگیریم. من هم نوشتم و بهشون دادم. بعد رفتم و یه روزنامه خراسان گرفتم ولی بعد که تو راه بودم دیدم که روزنامه همراهم نیست و تو کیفم هم نیست! نمیدونم بعد از این که روزنامه رو خریدم چیکارش کردم!؟ خلاصه یکی دو جا برای کار رفتم و رزومه دادم و بعد اومدم خونه. ناهار خوردم و بعد منتظر شدم که تکرار4*3 رو ببینم چون شب قبل که جلسه آقای انصاری بودم دیر رسیدیم خونه و فیلم رو ندیدیم. اما خودمونیم این مجید صالحی هم اولین فیلمش رو خیلی خوب ساخته! واقعا عالی و کامل کار کرده و کمتر میشه طنزهایی اینقدر واقعی و زنده و در عین حال شیرین و جذاب ساخت. گر چه که من اصلا از بازی مجید صالحی خوشم نمیاد، اونم با اون نقشهای کلیشه ای همیشه اش که در نقش یک پپه بازی میکنه ولی کارگردانیش به نظرم نمره اش 20 است. خلاصه نشستیم و فیلم رو نگاه کردیم و بعد خوابیدم و بعد بیدار شدم و رفتم به عینک فروشی تا عینک جدیدی رو که سفارش داده بودم بگیرم. عینک قشنگی بود فقط شیشه اش کوچکتر از عینک قبلیمه که این اذیتم میکنه و بهش عادت ندارم. بعد رفتم پیش یکی از دوستام که دکتره و برام یه نسخه نوشت و رفتم گرفتم و بعد اومدم خونه و نماز خوندم و بعد به اتفاق خانواده رفتیم جلسه دکتر انصاری. بعد هم اومدیم خونه و لالا!

خوب عزیزان دل بریم سر مطالب جدی خودمون!

به اونجا رسیدیم که لذات در زندگی ما نقش کلیدی ای رو بازی میکنن. حتما این جمله رو شنیده اید که خنده بر هر درد بی درمان دوا است. خوب یعنی چی؟ خنده از چی ناشی میشه؟ از احساس خوشی و لذت. واقعا چقدر ما تو زندگیمون سرخوش و شادیم؟ خوب این بستگی داره به طرز نگاه ما به زندگی. این که با چه دیدی به زندگی نگاه کنیم. این که میگن که فلانی عینک بدبینی به چشمش زده یا برعکس نشون دهنده همین واقعیته. در واقع نکته جالبی که وجود داره اینه که خیلی از امور در ذهن ما میگذرند و ما با تغییر فکرمون میتونیم اون پدیده ها رو به شکل دیگری ببینیم. یک بحثی بین فلاسفه هست و جریاناتی به اسم "ذهنی گرایی" و "عینی گرایی". ذهنی گرایان بر این باورند که جهان پیرامون ما زاییده فکر ما است و واقعیت خارجی ندارد. عینی گرایان میگویند که نه، جهان در پیرامون اصالت دارد و ما با قوای فکری و حسی خود فقط اون رو احساس میکنیم. البته بین این دو طیف جریانات متعادلتری هم وجود دارند. حالا من این رو میخوام بگم که دیدگاه ذهنی گرایان تا حدودی درست است. ببینید جهان برای خیلی از کسانی که زندگی مشابهی دارند همون جهانه ولی یکی زندگی رو سیاه و تاریک میبیند و یکی روشن. این اختلاف به خاطر اختلاف در فکر اونها است. در واقع این نکته رو میخوام بگم که نگرش ما به جهان  ونوع نگاه ما تعیین کننده نوع زندگی ما خواهد بود. این میشه همون جهان بینی. مثلا این که من در زندگی به خدا اعتقاد داشته باشم یا نداشته باشم. همین دو نوع تفکر دو طیف بسیار متفاوت از زندگی رو به وجود میاره. یا این که من دنیا رو زیبا ببینم یا زشت و بی هدف. میبینیم که هر کدوم از این طرز فکرها یک نوع جدیدی زندگی رو با خودش خواهد آورد. بنابراین برای این که زندگی درستی داشته باشیم باید به یک سری سوالات اساسی در زندگیمون جواب بدیم. البته اکثر ما برای این سوالات اساسی جواب داریم ولی اکثرا به طور ناخودآگاه و ناشی از جامعه و اطرافیان و .... همچنین پاسخ ما به این سوالات باید در کمال صداقت و روراستی باشه به طوری که واقعا به اونها اعتقاد قلبی داشته باشیم وگرنه همون اعتقادات قبلی ناخودآگاه ما سر جای خودش هست.

من میگم که بیاییم با خودمون فکر کنیم که سوالات اساسی که مسیر و نوع زندگی ما رو تعیین میکنند و به اون جهت میدهند چیست؟ به عنوان مثال چند نمونه میگم : آیا خدا وجود دارد؟ آیا زندگی زیبا است و من باید از اون بهره ببرم یا زندگی تلخ و نازیبااست و به قول شاعر :" سر کین دارد " ؟ آیا خدا خوب و مهربان است یا بد و خشمگین و ظالم؟ و ... . جالبه که این رو هم در پرانتز بگم که همین جواب به این سوالات باعث به وجود آمدن طرز زندگیهای اساسی در جهان شده است. به عنوان شاهدی بر این مدعا : امام صادق(ع) به این مضمون میفرمایند که تفاوت ما و خاندان ابوسفیان ریشه در این نکته دارد که ما اهل بیت پیامبر گفتیم که خدا راست گفت ولی ابوسفیان و اهل بیت او گفتند که خدا دروغ گفته است. و همین است که همواره این دو خاندان در تقابل با یکدیگر بوده اند.

بعد از این که سوالات اساسی در زندگیمون رو مشخص کردیم بیاییم و باز هم تفکر و تامل کنیم و جواب این سوالات رو خیلی صادقانه برای خودمان بیابیم.

اگر این کار رو انجام بدیم به نظر من تحولی در زندگی ما به وجود خواهد اومد. البته این رو هم بگم که طرح این سوالات و پاسخ به اونها یک شبه و یک روزه نیست. در واقع این یک حرکت مداوم است که باید تازه به تازه و نو به نو باشد.

در پناه حق!

   + - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٧

 

سلام به همه دوستان

من امروز مریضم و متاسفانه حوصله نوشتن ندارم. دیروز جلوی کولر خوابیده بودم و سرما خوردم. انشاءالله روزهای آینده خواهم دیدتان

بای!

   + - ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٧